تبليغاتX
پولک

پولک


وروجک:مامان وقتی تو بمیری کجا خاکت می کنند؟

من: . همون جا که زندگی می کنم یعنی همون جایی که بچه هام زندگی می کنند.

وروجک:یعنی اینجا ؟

من:شاید ...

وروجک:نه مامان کردستان بهتره

من:چرا؟

وروجک:اگه کردستان باشه مامان گوره(در زبان کردی یعنی مامان بزرگ منظورش مادر شوهر بنده است)می اد سر قبرت!

من:می خوام صد سال سیاه نیاد!


برچسب‌ها: وروجکانه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 5:31  توسط   | 

چشام می سوزه هر چند دقیقه ای نگامو از صفحه مونیتور بر می دارم به دیوار روبه رو یا به گلدون سمت چپم نگاه می کنم .اما فایده نداره .چشامو می بندم انگار پر از شنه.اگه بیشتر از پنج ثانیه بسته بمونن حتما خواب رفته ام و خواب هم می بینم.

به این می گن خواندن رمان با اعمال شاقه!

(احتمالا گم شده ام :سارا سالار)

 


برچسب‌ها: من گفت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 14:55  توسط   | 

دلم می خواهد بزنم پک و پوز یکی را پائین بیاورم.نمی شود .چه کار کنم؟

آها ...یک دانه از عکسهایش را پرینت می گیرم می چسپانم روی سیبل و دارت پرت می کنم طرفش.

حداقل کمی دلم خنک می شود .


برچسب‌ها: من گفت
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:13  توسط   | 

برای ساختن این جامدادیها می شه از قوطی خالی شیرخشک یا رب گوجه یا هر قوطی فلزی که تعادل خوبی داشته باشه می شه استفاده کرد و برای دورش از شلوار لی  وروجکهاتون که دیگه کهنه شده و نمی پوشن.

 ابتدا به اندازه دور قوطی پارچه رو ببرید . دور تا دور لبه بالایی  رو دندون موشی بدوزید. پارچه رو در  راستای بلندی قوطی کوک بزنید .برای کفش هم جداگانه پارچه دایره ای ببرید وبدوزید .اگر این روکش رو  تنگتر بدوزید کیپ قوطی می شه و دیگه جا به جا نمی شه.

 برای جامدادی آبی کم رنگ روی پارچه شلوار تکه دوزی بود و نیازی به کار نداشت فقط لبه بالاییش رو دندون موشی دوختم ولی اون یکی چون هیچ نقشی نداشت خودم براش سه تا خط رنگی دوختم و یه توت فرنگی آماده چسپوندم.


برچسب‌ها: من گفت
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:30  توسط   | 

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .

تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : 

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .

من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.

من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

نتيجه اخلاقي :

هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .


برچسب‌ها: دیگر گفت
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:40  توسط   | 

 

۲۳ آوریل روز جهانی کتاب وحق مولف مبارک

 


برچسب‌ها: من گفت
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 7:58  توسط   | 

من کلا و اساسا آدم آهنگی نیستم .مگر در شرایط خاصی مثلا در حال رانندگی .برای همین تو گوشیم فقط چند تا آهنگ یافت می شد! :دو سه تا شعر کودکانه و سو.سن خانم .که اینها رو خیلی وقت پیشها برا وروجک ریخته بودم.

همسری با هیئتی خا.رج.ی جلسه داشت .من و وروجک هم برای خرید رفتیم بیرون .من یه مانتو و یه شال و یه روسری برا خودم گرفتم .برای وروجک هم مقداری خوراکی گرفتم و قدم زنان رفتیم  و رفتیم تا محل برگزاری جلسه بیرون روی نیمکتی نشستیم .سه چهار ساعتی گذشته بود و خوراکیهای وروجک هم تمام  و غرغرهاش شروع شده بود که برای همسری اس ام اس دادم که من بیرون سالنم .یه نیم ساعت دیگه همسری اومد وگفت که آخرهای جلسه است و بیائید داخل .

 پنجاه نفر دور تا دور یه میز بزرگ نشسته بودند و یکی از مهمانان صحبت می کرد و مترجم هم در حال ترجمه بود .من و وروجک هم یه ردیف عقب تر نشستیم .

این وروجک در چنین مواقعی هر چقدر هم نصیحتش کنی فایده ای نداره وکار خودشو می کنه .کلی سوال پرسیده و من گفتم :هیس . بعد ماژیک و کاغذ بهش دادم تا نقاشی کنه.دو تا خط کشیده و کاغذ ها رو انداخته کنار و از سر وکول صندلیش بالا و پائین رفته .بعد خواسته با موبایل من بازی کنه که اونم حوصله اش رو سر برده و داد دستم و رفت دو تا صندلی اون ور تر .

تمام مدت حرص خوردم .یه نگاهی به صفحه موبایلم کردم دیدم یه بازی باز مونده خواستم بازیه رو ببندم دستم رفت رو یه دکمه اشتباهی و  سه تا خواننده از ته دل فریاد زدند:

سو.سن خانوم .چشم عسلی

چنان دستپاچه شدم که هر چه فکر می کردم نمی دونستم کدوم دکمه رو بزنم تا صداش قطع بشه وآخرش از جلسه بیرون رفتم و باطری گوشیو در آوردم تا خفه شد!

اینقدر شوکه بودم که تمام بدنم می لرزید.دو سه دقیقه  قدم زدم و برگشتم به سالن و زیر نگاههای چپ چپ وروجک نشستم سر جام!


برچسب‌ها: من گفت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 9:31  توسط   | 

چهارشنبه خوش وخرم رفتیم خونه و شوق تعطیلی ما را بر آن داشت که به همسری گفتیم زنگ بزنه منزل یکی از دوستان و دعوتمون کنه خونه اونها!

شب حاضر شدیم و رفتیم مهمونی! آقایان که با سر رفتند  تو لپ تاب! وروجک و پسرک میزبان هم رفتند بازی با پي .سي .(علي رغم توصيه هاي من كه با اسباب بازيها بازي كنيد !)

من و خانم ميزبان هم تو آشپزخانه مشغول صحبت شديم.بعد از دو ساعتي كه گذشت و شام رو كه سرو كردند من خودمو با ماهي و زيتونهايي كه از شمال آورده بودند خفه كردم.هنوز دلم مي خواست خوراكيهاي ديگه رو امتحان كنم كه جا نداشتم!

بعد شام بساط آجيل و ميوه به راه بود و همه از روي مبلها پائين اومده بودند و خودموني دور هم رو زمين نشسته بودند گل مي گفتند و گل مي شنيدند كه با گفتن يك جمله... فقط يك جمله! خانم ميزبان آقاي ميزبان همچون كوهي آتشفشاني يا همچون رعدي چنان خروشيد و همسرش را به باد انتقاد گرفت كه من و همسري نمي دونستيم چي بايد بگيم .بنده خدا خانومش چندان جوابي نمي داد يه جا هم گريه شد و رفت تو اتاقش ولي همسرش مگه ول كن بود هر چي هم همسري بهش مي گفت بي خيال بابا مگه چي گفته؟چرا اينطوري مي كني ؟مگه دست بردار بود .من هم هنگ فقط سرم پائين بود و دستام يخ كرده بود و تخمه مي خوردم .(خوب چه كار كنم؟) اصلا نمي تونستم به صورتشون نگاه كنم.

در اين گونه مواقع من به جاي طرفين دعوا كم مي آرم و خجالت زده مي شم .هر چي فكر مي كردم چي بگم ذهنم خالي شده بود و حرفي نداشتم حالا همسري خيلي خوب حرف مي زد ونصيحتش مي كرد ولي اصلا وابدا گوشش بدهكار نبود .

آخرش هم قضيه تموم نشده ما با احساساتي بد خداحافظي كرديم  و اومديم خونه .

كاش اصلا نرفته بوديم .من هنوز بعد دو سه روز دپرسم .يكي نيست بگه مسئله اتون رو بين خودتون حل كنيد .بذاريد مهمونتون كه رفت .نه اينكه جلوي بقيه همديگه رو تر.و.ر شخصيت كنيد!

*اين دوستان از قبل مشكلاتي داشتند  و من در جريان اختلافاتشون بودم.

 


برچسب‌ها: من گفت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 8:25  توسط   | 

 

عید رو رفتیم خونه مامانم .خوب بود یه استراحت حسابی داشتیم .روز چهارم هم همسری برگشت چون باید می رفت سر کارش و من موندم.بدون همسری زیاد خوش نمی گذشت ولی چاره ای هم نداشتیم !خواهرم هم با همسرش رفتند مسافرت برای همین  من زیاد ندیدمش.

این سفره هفت سین مامانمه فقط تخم مرغهاش مال منه که با خودم برده بودم.

این سبزه ایه که گره زدم ! امسال اینقده زمستون طولانی شده بود که هنوز سبزه و شکوفه درست و حسابی من ندیدم.

تمام مدت تعطیلی رو وروجک با دو تا سگ  کوچولو این شکلی که می بینید  بالا و پائیین رفته.که تو این عکس یکیشه که اسمش پاپی هست و بسیار آتیشپاره  و با نمک بود .خیلی دلم می خواست برای وروجک از داداشم  یکیشو بگیرم ولی متاسفانه شرایط نگهداریشو نداریم و همسری هم بسیار ایش و ویش می کنه.

  ا

تعطیلات خیلی زود تموم شد و برگشتیم سر کار.امیدوارم سال جدید برای همه سال سلامتی و موفقیت باشه.

چند روز پیش متوجه شدم که دندونهای پیش پائین وروجک از داخل دهنش در اومدن در صورتی که هنوز دندونای شیریش لق نشدن! به دکترش که نشون دادم گفت باید شیری ها رو بکشیم که براش انجام دادیم و شب گذاشیم زیر بالشش و فرشته دندونی براش یه گردنبند وگوشواره و یه گیره شکل پاپیون گذاشته بود!کلی وروجک ما خوشحال بود ونقشه کشیده برای بقیه دندونهاش! و گرفتن خود فرشته ه!


برچسب‌ها: من گفت
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 14:42  توسط   | 

۱۱ اسفند مادر بزرگ پدریم بر اثر سکته فوت کردند و چند روزی درگیر مراسم بودیم .تندیس و آ.رامش حسابی آتیش سوزوندن. فکر کن وسط مراسم مشغول موشک بازی  (کاغذی) بودند ...یادمه موقعی که پدر بزرگم فوت شده بود من پنج ساله بودم با داداشم وعموکوچیکه که فقط چهار سال از من بزرگتره بی خیال دنیا غرق بازی بودیم و همه هم از دستمون شاکی! حالا من مامانم و دخترم  جای اون روزهای منو گرفته!

کمی خونه تکونی کردم و امروز صبح هم برامون یه مهمون رسیده .یه دوست قدیمی.که من هنوز ندیدمش.

برای سفره هفت سین هنوز تصمیمی نگرفتم. دو تا ماهی به اصرار وروجک گرفته بودیم که هر دوشون مردن! کلی براشون بغض کرده و طلبکاره که چرا مردند! چرا اینها رو انتخاب کردی که بمیرن!


برچسب‌ها: من گفت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 15:19  توسط   | 

همینقدر بگم که از درد دندان و زخم مخاط دهان روز و شب ندارم.
برچسب‌ها: من گفت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 15:28  توسط   | 

گفتگوی وروجک با دختر دائیش تندیس:

-  آ.رامش خونه ما  بمون من تنها می شم!

- نمی تونم آخه از درسهام عقب می مونم .می دونستی  من مدرسه می رم!؟

 

 


برچسب‌ها: وروجکانه
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 13:37  توسط   | 

دلم می خواد داد بزنم بگم :بسه دیگه خسته شدم نمی دونم چرا امروز اینقده سرم شلوغه.

در عوض داد زدن یه لبخند زورکی می زنم.یعنی می زدم الان دیگه دلم می خواد خرخره بجوم !

آقا من یه خبطی(؟)کردم تصمیم گرفتم  در عنفوان جوانی دندونهامو ارتودنسی کنم.به غلط کردن افتادم .دو تا گیره رو دندونهای آسیاییم زده که لپهام رو از داخل می خراشن و زخم می کنند.از حرف زدن وغذا خوردن افتادم .حتی نمی تونم کوچکترین تکونی به لبهام بدم از درد اشک تو چشام می آد.لبهام خشکیده .دیشب بعد از دو روز رفتم می گم :مثل اینکه باید به من موم می دادید بزنم روی این گیره ها ؟ منشی و دکتره می گن:بله درسته !حالا موم ندادیم می تونستید یه دستمان بذاری تو لپت!

یکی نیست بگه:آخه من علم غیب داشتم یا بابا و  نه نه ام ارتودنسی کردن که بفهمم باید چه کار کنم؟وظیفه شخص خودتون بوده این مواردو به آدم بگید.تازه کلی هم گشتن و مومشون تموم شده بود!

 یکی نیست به من بگه نونت نبود  ...


برچسب‌ها: من گفت
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 12:2  توسط   | 

از بابام شنیده بودم که مادر بزرگم حالش بد شده و بردنش بیمارستان.با همسری یه سر رفتیم تا ببینیمش .عمه ها وعموها همه بودن .من کنار مادر بزرگم بودم وهمسری هم تو سالن با عموهام صحبت می کرد که یهویی همسری اومد وگفت که ماشین نیست !

اولش فکر کردم که اشتباه می کنه و درست ندیده ! با هم رفتیم بیرون ولی اثری از ماشین نبود.همینطور مات و متحیر مونده بودیم که چه کنیم .زنگ زدیم پ.ل.ی.س هم اومد و با همسری رفتند کلا.نتر.ی ...مدارک ماشین تو کیف من بود وهمراهم بود ولی اصل مدارک لیسانس و فوق لیسانس همسری ویه سری چیزهای دیگه تو کیفش و تو صندوق عقب ماشین بود.کلی خورده ریز دیگه و همینطور عروسک و لباس های وروجک ومقداری از وسایل من هم تو صندوق عقب بود.

وروجک هم یه چند تا قطره اشک برا عروسکش ریخت وبا دلداریهای من که:برات عین همونو می خرم آروم شد.همسری هم نگران مدارکش بود .این وسط فقط من بودم که حرفی از مانتو جدیدم نمی زدم!( ظهرش گرمم شده بود در آوردم و گذاشتم تو ماشین و حالا پالتوم تنم بودم. )

سرتون رو درد نیارم تا شب همون حوالی رو گشتیم چون پ.ل.ی.س معتقد بود که احتمال زیاد همون حوالی پارکش می کنند و می رن تا بعدا بیان ببرنش.فایده ای نداشت رفتیم خونه تازه کم کم داشتیم غصه می خوردیم که ساعت نه دوستمون زنگ زد که پیدا شده بیاین کلانتری .همسری و داداشم رفتند.

ماشینو همون حوالی رها کرده بودند و هر چی رو که قابل بردن بوده رو با خودشون برده بودن .حتی عینک آفتابی و واکس کفش و... به اضافه وسایل ماشین که قابل جدا سازی بودن.فقط چهار تا کتاب کتابخونه و دو تا مجله شهر زاد و زندگی ایده ال رو که همون صبح تازه خریده بودم رو نبرده بود!          

مثل اینکه طرف تو کار فرهنگی نبوده.


برچسب‌ها: من گفت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 15:16  توسط   | 

بسیار سرم شلوغه وکار دارم به نظرم هر چی می دوم بازم وقتم کمه. وروجک هم از اینکه براش وقت کمتری می ذارم حسابی شاکیه و غر می زنه .حق داره ولی چاره ای ندارم.

تو این هاگیر و واگیر چند تا قلمه رز کاشتم که امیدوارم بگیرند امسال کلی برنامه برا گلکاری دارم.از اینکه زمستون داره تموم می شه خیلی خوشحالم. اصلا طاقت سرما ندارم مخصوصا این چند روزه که هوا حسابی سرد شده. اینقده غر زدم همسری تو سالن کنار شوفاژ یه جا (با کناره و پتو ) برام  درست کرد.همیشه اونجام با یه فلاسک چای و خرما.

پنجشنبه گذشته هم مسابقه نقاشي بود با موضوع كتاب وكتابخواني كه برا وروجك من پيشنهاد چوپان دروغگو رو دادم كه ديگه دروغ نمي گه و در عوض هر وقت حوصله اش سر مي ره كتاب مي خونه .مورد قبول واقع شد و همون رو هم كشيد.البته تو خونه با هم تمرين كرديم.حالا منتظر نتيجه ايم.عكسشو سر فرصت مي ذارم.


برچسب‌ها: من گفت
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 10:8  توسط   | 

چقدر راحت و چقدر ساده می گویی:

بی شعور

راست می گویی کدام ذی شعوری حرکات و رفتار تو را  تاب می آورد!


برچسب‌ها: من گفت
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 12:33  توسط   | 

در چنین روزی ساعت ده شب من به دنیا اومدم.

امروز ۳۳ ساله شدم!

خداوند رو به خاطر داشته هام شکر می کنم.


برچسب‌ها: من گفت
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 8:8  توسط   | 

آخرین پستش می شود ۶ اردیبهشت ۱۳۹۰.

یعنی کجاست ؟چه می کند؟مدتهاست که شماره موبایلش عوض شده!

زنی را می شناختم که سعی می کرد متفاوت باشد .

شاید هم بود. نمی دانم ؟

بیشتر فکر می کردم که ادا در می آورد .ادای رو.شن.فکر.ی ...

کتاب می خواند:کا.فکا  فالا.چی ...

از کتابخانه کتاب می دزدید.

سیگار می کشید .

بو.چلی گوش می کرد.

سما می رقصید.

همیشه سیاه می پوشید .

کار های عجیب تر هم می کرد:

هشت مار.س رو با کیکی و چند تا از دوستانش جشن می گرفت .

اما شوهرش :

در یک کلام

                           راننده بود .


برچسب‌ها: من گفت
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 12:47  توسط   | 

خوب دوستان جلسه ما برگزار شد ولی گوشی برای شنیدن حرفها نبود.توجیه توجیه توجیه...

نتیجه ای حاصل نشد ولی ما سعی می کنیم از رو نریم و پیگیر هستیم.فقط لجم از اون دسته آدمهایی می گیره که پشت سر حسابی کری می خونن وآشوب درست می کنند ولی تو جلسه که می رسه نقش  دیوار رو دارند. بی سر وصدا می نشینند وتو سرو کله زدن دیگران رو تماشا می کنند. باز هم به این نتیجه رسیدم که آدم بحث کردن نیستم .فکرم خیلی مشغول می شه و آرامشم از دست می ره.بعد باید کلی انرژی صرف کنم تا به حالت عادی برگردم.

کمی خودمو جمع جور کردم تا بتونم از کارهام عقب نمونم و اونها رو به نتیجه برسونم.

دیروز هم رفتم بیرون ومقداری گل گاو زبان و انجیر وکشمش و بادام و...برای تقویت خودم گرفتم.آخه من شکر و قند و تقریبا حذف کردم وسعی می کنم از شیرینی های طبیعی مثل عسل وخرما استفاده کنم ولی بعضی وقتها یهو خل می شم .مثلا  می شینم سر یه جعبه پشمک و دلی از عزا در می آرم.

 


برچسب‌ها: من گفت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 8:10  توسط   | 

يه بحث حسابي تو محل كارم راه افتاده .حرفها وخبرها هم از گوشه وكنار بيشتر اذيتيم مي كنه .امروز هم جلسه داريم .خيلي سخته كه نتوني حقت رو بگيري .روي يه مسئله ديگه هم حسابي فكرم درگيره واسترس دارم.كارم هم زياد شده.چند ماهي هست كه منتظر نتيجه يه كار ديگه هم هستم .فكر كردن به بدهي ها هم شده سوهان روح.مژه هام تك وتوك مي ريزه .پلك چپم گاهي مي پره.

خسته ام دلم يه مسافرت درست ودرمون مي خواد!


برچسب‌ها: من گفت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 8:24  توسط   |